نی مگو با همگان از دل بیزار نگو
انکه می داد ز آن یار بیدار نبود
انکه ساقیس
خودش اول کار ،می خوارنبود
یاری که ز یار خودش زخم دیده
خنجرش از همان اول کار زهر بار نبود
بعد از رفتن تو
خنجرت دگر خنجری زهردار نبود
عاشقی
یعنی که درعشقش هوایت بس...
بس بد باشد
عاشقی جلوه جامی که از ان مانده سحر
عاشقی یک دم یک لحظه دلی
در صبوحی با تو یار و می ای
من از این حصر دل ازار تو را میخواهم
دلم من ساز
باز بارانی میخواهد
اخر این حصر
نوایی بشود
اینه ای
اینه دل صدایی بشود
جان من می
دل هوایی بشود
جان من اینه باز کن
از ساقر تنهایی تنها
تنها باز شو
نشود جام می تو
سحری
انکه در اشک تو دیده
وای دیداری نشود
بر من
در می
سراب نابی بودی
درمن در این دنیا جزء لعل لبه
شش گوشه جامی نشود
جزء بوسه بر یارم هیچ
بیتو دوایی ، شفایم هیچ
یک صبوح بزنیمو
یک دمی با یاری
هیچ غمی در یک لحظه نگاهی نشود
درد دل
دل زده گر جامی نیس
هیچ هوایی هوای دلش
اغوش دل ازارش نشود
عاشقی در همگان سر توشد
همگان فهمیدن
"""دیوانه چو مجنون شدعاقل شد"""
خسته از ان شده ام که گویند جزء تو جانانی ندارم
مست بر تو
جان بی تو
که بر جامی نشود
مهدی هادیان
سکوت sokot...
ما را در سایت سکوت sokot دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11